آرامش

 
نویسنده: آرامش - ۱۳٩۳/٦/٢

چه فایده ک درتمام وبلاگها پیام بگذارم و تمام صفحات نت و زیرورو کنم وقتی انکه بایدباشد نیست.

چه فایده ک صبح ازخواب بیدارشوم و چشم بگشایم و باز یادم اید ک تونیستی 

وبازیادم اید ک تنهایم.

هنوز هم تنهایم




نویسنده: آرامش - ۱۳٩٢/٤/٢٢

میشود شایداززندگیم بروی.....

شاید من اززندگیت برم.ولی این اصلا مهم نیست ک چه کسی برود.

مهم قلبهای ماست ک به کدام سمت مینگرد.

دلتنگم واین کلمه ایست تکراری کاش کلمه دیگری جایگزینش میکردم.

ولی دلتنگم......

واین بار در دلتنگی خود شادمانم.شادمان از این دلتنگی که شاید موجب رشدم شود.




نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٧/۱۸

میگویم نمینویسم تا شاید کم شوند و یا حتی فراموش شوند حرفهای درونم.به که بگویم و برای که بنویسم.

برای اطرافیانم دختری هستم هنوز همانقدر کوچک و شیطون ولی برای خودم کوهی از غم و اشتباه.

ولی ننوشتن و به یاد نیاوردن هم آرامم نمیکند .چون هروز بیاد میاورم و نمیتوانم بی تفاوت از کنارشان بگذرم.

آنقدر زیاد هست که نمیتوانم حتی تمامشان را از ذهنم بگذرانم.

شاید نشود نامش را ناامیدی گذاشت ولی ب این زندگی امیدوار نیستم.

خالیم از تمام آنچه چرم خالیم 




 
نویسنده: آرامش - ۱۳٩٠/٩/۱٠

شاید دیگه وقتشه که با خودم روبرو بشم .

شاید وقتش رسیده که خودم رو بپزیرم.

بنویسم .....

وبرای خودم گریه کنم




نویسنده: آرامش - ۱۳٩٠/۳/٤

و این است پایان زندگی

تنها یک نفس

انگار تنها با همان یک نفس تا به حال میزیستیم

و زندگی با تمام شادی و غمهایش پایان میگیرد

و تنها اهی است که اطرافیانت میکشند

و به رندگی با آن یک نفس ادامه میدهند




...
نویسنده: آرامش - ۱۳٩٠/٢/۱٥

باز بارید ان چشمان همیشه ترم

به امیدی که تو او را ببینی

که با خود ببری

باز به سخن درامد زبانم شاید تو بشنوی

ولی حیف حیف که زمان میگذرد و هر روز تو کمتر مرا میبینی

کمتر صدایم را میشنوی و کمتر و کمتر و کمتر تا هیچ




نویسنده: آرامش - ۱۳٩٠/٢/۱٥

اینجا نوری نیست و نیز دلی

انچه شما در پیش هستی نیست اینجا گنجینه است برای انان که می خواهند بدانند و مفهمند

اینجا ان تاریکی است که از نورهای شما نورانی تر است.

اینجا کسی است تنها که تنهایی او را به تاریکی رسانده

چشم انتظار زندگی

چشم انتظار زیبایی است که نیست در دنیای شما

چشم انتظار انی است که شما ندارید و نمیدانید که میتوانید داشته باشیدولی او میداند

نه انسانس است و نه نوری

چشم انتظار هوایم

هوایی که بتوانم در ان با اسودگی نفس بکشم.

 




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٩/۱۱/۱٩

کاش امشب بارون بباره تا بتونم اشکامو زیر قطره هاش پنهان کنم 

کاش امشب بارون بباره




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٩/۱۱/۱٩

همه درها بسته شده.همه روزها به شب تبدیل شده حتی دیگر هیچ اهنگ شادی در زندگی شنیده نمیشه.حتی چشمی به رویم گشوده نمیشود.

خواستیم هدایت کنیم خود از گمراه هم گمراهترم

خواستیم شاد باشیم ولی هنوز نمیدانیم شادی چیست

خواستیم سرزمینمان را برای ارامش اماده کنیم ولی درونمان از دریا هم مواج تر و خروشان تر است

همه جا تاریک است حتی همه انجا ها که تا به حال فکر میکردم بسیار روشن است




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

میخواهی بنویسی ولی نمیدانی از چه.یا شاید میدانی و میترسی که کلمه و حروف کم بیاوری برای این همه نوشته پس سعی میکنی خود را کنترل کنی ولی نمیشود هرروز که میگذرد حرفهایت بیشتر میشود تا اینکه لبریز میشوی از حرفهایی که دیگر نمیدانی باید از کجایش اغاز کنی....

پرنده ها میدانند و پرواز میکنند. زمین میداند و میچرخد.. خورشید میداند و میتابد .زمان میداند و میگذرد.تنها منم که نمیدانم و با غرور همه کار میکنم وبه زمین وزمان حسرت میخورم




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٩/٧/۱۱

مرا با تنهاییهایم تنها بگذارید.

بگذارید با درد هایم به زیر این توده های خاک بروم و کسی نداند که چه با خود داشته ام .چه بوده ام و چه میتوانستم باشم مرا با خود رها کنید تا خود راه خود را بیابم  راهی که شما آنرا راه راست می نامید.

مرا با تاریکی درونم تنها بگذارید تا روشنایی وجودم را بیابم تا چشمانم بینا شود به آنچه باید ببیند و باور کند.

شما را با تاریکی درونتان تنها می گذارم تا شاید روزی شاهد روشنایی باشید اگر تاریکی خود را باور کنید.......




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٩/٦/٦

تصمیم میگیری احساسات رو بذاری کنار و منطقی باشی .

اصلا این سوال برات پیش میاد که احساسات وجود داره؟!!

منطق .عقل و....... ودیگر چیست که بتوان وجودش را ثابت کرد

تو فکر میکنی .می اندیشی .واستدلال میکنی پس عقل و منطق وجود دارد و احساسات .....؟

اگر به خواسته هایی که داری نرسی اگر آنچه درونت هست به رضایت خاطر نرسد دیگر هیچ جایی برای احساست نیست.

آنگاه نزدیکترین شخص به تو  شاید خسته کننده ترین فرد زندگیت شود.




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٩/٥/۱۳

مدتهاست که کتابی نخواندم.

کتابی که در وجودم رخنه کند.

از این دنیا رهایم کند

وبا انچه باید آشنایم کند




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٩/٥/۱

دورانی تو زندگی هست که احساس میکنی همه در مقابل تو اند در حالی در کنارتند

فکر میکنی همه ی در ها بستند در حالی که همه ی در ها بازند و این چشمان تو است که بست است 

احساس تنهایی میکنی چون فکر میکنی ان کسی که باید. کنارت نیست ولی نمیدونی اون کس خودت هستی و تو خودت رو فراموش کردی

فکر میکنی کسی باید کمکت کنه تا از این مسئله ای که پیش امده رها بشی ولی این را باید بدونی که فقط این خودتی که میتونی به خودت کمک کنی

پس بهترنیست خودمان را بهتر و بیشتر بشناسیم تا از این همه مسئله رها بشیم؟؟




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٩/۳/۸

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: آرامش - ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

مرا به روزها بسپارید....

تا برایتان از شبهایش بگویم. از آن ساعتها که در آن زیستم و گریستم .

مرا به روزها بسپارید....

تا برایتان از روشنایی هایی که در آن دیدم گویم از تنهایی و مهربانیش

مرا به روزها بسپارید....




نویسنده: آرامش - ۱۳۸۸/٧/٤

خیلی دلم گرفته.دلم می خواد فقط راه برم.گریه کنم و فقط با خدا حرف بزنم.

خیلی دلم گرفته.شاید در بدترین شرایط که بعد ها برایم بهترین شود قرار دارم.و این با من است و تنها با من که چگونه آن را به بهترین تبدیل کنم.

خیلی دلم گرفته.........




نویسنده: آرامش - ۱۳۸۸/٥/۸

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی.............

چقدر هم تنها




نویسنده: آرامش - ۱۳۸۸/٤/۳٠

امروز خیلی ناراحتم آخه همه ی کارم به هم ریختند.به این اعتقاد دارم که شاید این اتفاقات واسم خوب بوده ولی الان نمیتونم با این توجیحات خودمو راضی کنم.

خیلی دلم می خواست می شد و یه سفر به تنهایی میرفتم و در طول سفر فقط می نوشتم .فقط فکر می کردم .بعد از سفر تصمیمات درستی میگرفتمو عملیش می کردم . ولی حالا که نمیشه باید خومو با این شرایط وفق بدمو تو خونه تصمیماتمو بگیرم.   

عادت نکنیم به روزمرگی زندگی که ما را تا ته زندگی میبرد و تازه متوجه میشویم که زندگی نکردیم وچیزی نیست جز حسرت و افسوس و .....................




نویسنده: آرامش - ۱۳۸۸/٤/٢۸

شدم تنها البته نه تنهایی که کسی رو نداشته باشم .شاید توصیف تنها اشتباه بوده .شاید بهتره بگم دارم خودمو گم می کنم تادوباره اونو پیدا کنم .گاهی آدمها تا چیزی رو دارند خیلی قدرشو نمیدونند ولی وقتی اونو گم میکنند و بعد دوباره پیداش میکنند انگار بیشتر قدرشو میدونند.

می خوام خودمو آگاهانه بسازم اون تور که دوست دارم زندگی کنم نه اون طور که بقیه دوست دارند .

فکر کنم دارم راه درست زندگی رو پیدا میکنم متفکر

میگند وقتی چیزی رو میخوایم همه کائنات دست به دست هم میدند تا اونو به دست بیاریم انگار داره برای منم این اتفاق می افته.از این بابت خوشحالم .ولی نمیتونم همه حرفامو به همه بزنم!!!!!!!!!سخته مثل پوست انداختن میمونه باید خراب بشی و دوباره ساخته بشی.شاید خیلی عوض بشی .شاید........................

ولی میدونم که میتونم




نویسنده: آرامش - ۱۳۸۸/٤/٥

گاهی یاد مون میره که کسایی که دوستشون داریم ازادند و می تونند از ما جدا بشند.

ما نمی تونیم این خود خواهی رو داشته باشیم که کسایی که بی نهایت دوستشون داری و یا حتی اونا هم ما رو دوست دارند تا آخر پیش ما بمونند.

دوری اونا سخته ولی گاهی دوری به آدم میفهمونه که یه نفر رو چقدر دوست داریم.

امروز اونایی که خیلی دوستشون داشتم تزم دور شدند و من در تنهایی خودم فرو رفتمو تنها تر شدمگریه




نویسنده: آرامش - ۱۳۸۸/۳/٢۱

هیچ کس نفهمید به خطر رفتنشون چه قدر در تنهایی خودم گریه کردم.رفتنشون واسه ی خیلی ها سخته ولی فکر میکنم نوعه سختیش با من فرق کنه !

منی که داشتم خودمو با تبادل افکار با اونا بزرگ میکردم و زمان هایی که با اونا بودم احساس راحتی می کردم و تقریبا اون طوری که دوست داشتم زندگی می کردم نمیتونم نبودشونو واسه خودم تعریف کنم.

این طوری فکر نکن که فقط به فکر خودمم!!آنها آدم هایی هستند با عشق واقعی و تعریف شده واسه خودشون.دلتنگی آدم هایی که بی نهایت دوستشون داری و الگویی واسه زندگیت بودند سخته!!!!!!!!!

تازه اگه به نظرت آنها زندگی موفقی داشته باشند و درست زندگی کردند .دوست داری همیشه کنارشون باشی چون از بودن در کنارشون لذت می بری!

و هزاران حرفی که نمی تونم به زبون بیارم. 




نویسنده: آرامش - ۱۳۸۸/٢/۳٠

کسی رو میخوام که بهم کمک کنه.

 

راستی آدم اگه بخواد چیزی رو فراموش کنه می تونه یه فکر جدید یا هدف جدید انتخاب کنه و یا حتی با فردی جدید آشنا بشه




نویسنده: آرامش - ۱۳۸٧/۱۱/۱٠

دلم گرفته هوای گریه با من

خیلی دلم گرفته تنهام خیلی تنهام

خدایا ..............




design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir